سيد محمد باقر برقعى
3879
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ولى افسوس و صد افسوس كه او هرگز نگاهم را نمىخواند . * به برگ گل نوشتم من تو را من دوست مىدارم ولى افسوس ، او گل را به زلف كودكى آويخت تا او را بخنداند . * شبانگه گفتم اى مهتاب سر راهت به كوى او ، سلام من رسان و گو تو را من دوست مىدارم ولى افسوس چون مهتاب ، روى بسترش لغزيد يكى ابر سيه آمد كه روى مه بپوشاند . * صبا را ديدم و گفتم : صبا ، دستم به دامانت بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست مىدارم ولى افسوس و صد افسوس ز ابر تيره برقى جست كه قاصد را ميان ره بسوزاند . * كنون وامانده از هرجا دگر با خود كنم نجوا يكى را دوست مىدارم ولى افسوس ، او هرگز نمىداند .